الفيض الكاشاني
73
عرفان مثنوى ( فارسى )
بر لب جو بود ديوارى بلند بر لب جو بود ديوارى بلند * بر سر ديوار تشنهء دردمند مانعش از آب آن ديوار بود * از پى آب او چو ماهى زار بود ناگهان انداخت او خشتى در آب * بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب چون خطاب يار شيرين لذيذ * مست كرد ، آن بانگ آبش چون نبيذ « 1 » از صفاى بانگ آب آن ممتحن * گشت خشتانداز از آنجا خشتكن آب مىزد بانگ يعنى هى تو را * فايده چه زين زدن خشتى مرا تشنه گفت آبا مراد و فايده است * من از اين صنعت ندارم هيچ دست فايده اول سماع بانگ آب * كو بود مر تشنگان را چون رباب بانگ او چون بانگ اسرافيل شد * مرده را زين زندگى تحويل شد يا چو بانگ رعد ايّام بهار * باغ مىيابد از او چندين نگار يا چو بر درويش ايّام زكات * يا چو بر محبوس پيغام نجات چون دم رحمان بود كان از يمن * مىرسد سوى محمّد بىدهن يا چو بوى احمد مرسل بود * كان به عاصى در شفاعت مىرسد يا چو بوى يوسف خوب لطيف * مىزند بر جان يعقوب نحيف فايده ديگر كه هر خشتى كز اين * بركنم آيم سوى ماء معين كز كمى خشت ديوار بلند * پستر گردد يقين اى هوشمند پستى ديوار قربى مىشود * فصل او درمان و صلى مىشود سجده آمد كندن خشت لزب * موجب قربى كه و اسجد و اقترب « 2 » تا كه اين ديوار غالى كردن است * مانع آن سر فرو آوردن است سجده نتوان كرد بر آب حيات * تا نيابم زين تن خاكى نجات بر سر ديوار هركو تشنهتر * زودتر برمىكند خشت و مدر هركه عاشقتر بود بر بانگ آب * او كلوخ زفت بركند از حجاب
--> ( 1 ) - نبيذ : شراب ، مى . ( 2 ) - اشاره به آيهء 19 سورهء علق .